|
یکی از تخمیترین بد شانسیهای دنیا وقتیه که منتظر آسانسوری و بالاخره درش باز می شه و وقتی میری تو بفهمی آخرین حرومزاده ای که این تو بوده بدترین و غیرقابل توصیف ترین چس زندگیش رو عرضه کرده. بهرحال به حد کافی دیرت شده و باید به اندازه بیست و سه طبقه با قضیه کنار بیای. و این پایان ماجرا نیست.
جایی داستان قشتگتر می شه که طبقه ی شونزدهم یه استاپ می زنه تا آدمهای جدید(و البته با اتیکت)از همه جا بی خبر سوار شن. و وقتی می بینی هنوز وارد نشده خودشونو به بیرون پرت می کنن و با صورتهای درهم کشیده بهت نگاه می کنن و به زبون عجیبی که هیچی ازش نمی دونی راجبت حرف می زنن.. فقط دلت می خواد در آسانسور زودتر بسته شه و بازم تو بمونی و همون بو تا این سکانس تراژیک به پایان برسه. دمن ایت |
|
Archive May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 |