Wednesday, August 30, 2006 
از وقتی ترم جدید شروع شده زندگیم به طور بی سابقه ای حالت نرمال به خودش گرفته. شبها ساعت دوازده از خواب چشمهام می سوزه و صبح ساعت شش و نیم هفت بیدارم. همیشه عاشق صبح بودم. دوس داشتم صبح زود بیدار شم، در رو باز کنم و روزنامه ی صبح رو وردارم، سر فرصت صورتم رو اصلاح کنم و مسواک بزنم. قبل از کار یا دانشگاه تو کافه ی همیشگی صبحانه بخورم و همون آدمهای همیشگی رو ببینم.

سلام خانوم پتیبل، حال گربه تون چطوره؟!
اوه روزنامه ی امروز رو خوندید؟ فکر کنم بارون سختی پیش رو داشته باشیم.





referer referrer referers referrers http_referer