|
از وقتی ترم جدید شروع شده زندگیم به طور بی سابقه ای حالت نرمال به خودش گرفته. شبها ساعت دوازده از خواب چشمهام می سوزه و صبح ساعت شش و نیم هفت بیدارم. همیشه عاشق صبح بودم. دوس داشتم صبح زود بیدار شم، در رو باز کنم و روزنامه ی صبح رو وردارم، سر فرصت صورتم رو اصلاح کنم و مسواک بزنم. قبل از کار یا دانشگاه تو کافه ی همیشگی صبحانه بخورم و همون آدمهای همیشگی رو ببینم.
سلام خانوم پتیبل، حال گربه تون چطوره؟! اوه روزنامه ی امروز رو خوندید؟ فکر کنم بارون سختی پیش رو داشته باشیم. |
|
Archive May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 |