|
فعلا تمومه آقا جون
برو اینجا وانسا. |
|
بی خیال رفیق
چطور تونستی فکر کنی اون پست رو واسه تو نوشتم؟ چخوف مرحومم از همین می نالید. می گفت بابا اینی که شما می کنین نقد نیست، وزوزه. تازه من خودم حرفتو قبول دارم. من نارسیسیسم دارم. اونم نه یه ذره دو ذره اتفاقا به طور احمقانه ای هم آنارشیستم حالا اگه دلت نمی خواد ایسم های دیگه مو اینجا واست لیست کنم یه نمه برو اونورتر اینقد بغل گوش من وزوز نکن |
|
کشور من ایران است
جایی که در آن ویکی پدیا، بزرگترین منبع اطلاعات و کاملترین دایره المعارف آنلاین را فیلتر می کنند کشور من سرزمین شگفتی هاست |
|
منقدان مثل خرمگسهایی هستند که از شخم زدن زمین توسط اسبها جلوگیری می کنند. عضلات اسب مانند سیمهای ویالن کشیده شده است که ناگهان یک خرمگس وزوز کنان روی کفل اسب فرود ما آید و نیش می زند. پوست اسب مرتعش می شود و می لرزد و اسب دمش را تکان می دهد. وزوز خرمگس برای چیست؟ احتمالا خودش هم نمی داند. او ذاتا طبیعت ناآرامی دارد و می خواهد حس کند که <<می دانی من هم هستم>> فکر میکنم او میگوید: <<نگاه کن من بلدم وزوز کنم چیزی نیست که من نتوانم در موردش وزوز کنم>>. من تمام نقدهای داستانهایم را در مدت بیست و پنج سال خوانده ام و یادم نمی آید یک نکته ی مثبت یا حداقل یک توصیه ی خوب در آنها وجود داشته باشد.
تنها نقادی که همواره بر من اثر می گذارد اسکابیچوفسکی است که پیش بینی کرده من در ته فاضلاب، مست خوام مرد. نقل از ماکسیم گورکی از آنتوان چخوف |
|
هروقت از دست بابام عصبانی می شدم می رفتم تو حموم همون بعضی جاهامو با تیغ ژیلتش شیو می کردم |
|
یه راه خوب واسه اینکه پیش یه موجود خارجی باحال و بامزه جلوه کنی اینه که ضرب المثلهای خودمونو ورداری
ترجمه کنی و از قول خودت وقتی موقعیتش پیش اومد بگی هر هر |
|
من به دلایلی(بعضا احمقانه) تو دانشگاه و قاعدتا مخصوصا تو کلاسمون خیلی مرکز توجهم
این لاشی ها و کونیها همیشه دلشون می خواسته بدونن من از کی خوشم میاد یا تو کار کی ام تا حالا هم بارها تک تک اومدن کنارم نشستن و ازم سوال کردن تا چند وقت پیش که فهمیدم تنها دختری که از روز اول روش کراش داشتم داره از دانشگاه می ره واحدهاشو منتقل کرده یه جا دیگه دیروز صبح وقتی وسط دوستاش نشسته بود و سرش حسابی شلوغ بود دستشو گرفتم بردمش طبقه ی پنجم اون جای مخصوص خودم که هیشکی کشفش نکرده که یه ویوی محشر داره به جایی که تا تهش درخته نشستم و نشوندمش کنارم برگشتم به این دختره ی آروم کیوتِ مهربون شکلاتی سکسی نگاه کردم یکی از اون لبخندهای خداش بهم زد چقد خوشگله همه چی از اینجا گفتم هروقت سر کلاس نیستم یا منو اون دور و بر نمی بینی اینجام کلی باهاش حرف زدم گفتم تمام این چند ماه وقتی از کلاس می اومدم بیرون یه چیزی رو داشتم که چشمم واسش دو دو بزنه تو پلازا هیچ وقتم نفهمیدم چه جوری ازت خوشم میومده سر از این حسه در نیاوردم نمی دونم شاید واقعا دوستت داشتم شایدم فقط بخاطر قیافه ی خاصت بوده یا شاید فقط دلم می خواسته باهات بخوابم و فرداش ریختتم نبینم تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که تو خیلی زیبایی موجود و اینکه از فردا دیگه چشمم چیزی واسه دو دو زدن نداره خیلی عادی از کلاس میام بیرون بدون اینکه سرمو بلند کنم تا چشمم به جای همیشگیت بیفته یه راس راهمو می گیرم می رم خونه مث همیشه ابروهاشو داد بالا و عین بچه ها نگام کرد هیچی نگفت گفتم همیشه دلم می خواس ولی حالا اگه موقعیتش هم پیش بیاد نمی خوام ببوسمت دلم می خواد همینطوری بری شاید یه روزی یه گوشه از این دنیای دیدمت اونقد این دنیا تخمی هست که از الان مطمئن باشم اون چیزی که داره تو کله ام می چرخه دور از انتظار نیست بریم حالا پایین منتظرتن یه جوری نگام می کرد انگار واسه اولین باره منو می بینه |
|
هیچی عوض نشده
امروزم یه روز مزخرف دیگ مث بقیه روزهای مزخرف دیگه فقط از فردا تو پروفابل اورکاتت بجای بیست و سه می زنه بیست و چهار حتی سورپرایز پارتی دیشب هم با اون همه هرهر و کرکر و قرمه سبزی و ویسکی روش حالمو سرجاش نیاورد! امسال به طور عجیبی رو روز تولدم حساس شدم الان تک تک آدمهایی که هنوز بهم تبریک نگفتن یا خودم یادشون آوردم رو دارم تو مخم ترتیبشونو می دم فلسفه ی تخمی تولد و اون جشن و خوشحالیهای احمقانه اش رو هیچ وقت نفهمیدم نمی فهمم که چرا مثلا چیش باحاله نیهیلیست بازی درنمیارم جدی که چی؟ مث نوروز اما بهونه ی خوبیه که بدونی کیا حواسشون بت هس شاید چون خیلی تنهام اینطوری شدم شاید کسل کننده ترین روز این سالم رو دارم می گذرونم از صبح تو خونه حس هیچی نیست رو تخت افتادم Anathema چند بار آلبوم A fine day to exit رو گوش داده باشم خوبه؟ شاید دیگه اینحا رو آپ دیت نکنم به درد عمه ام می خوره با آپ دیتش حتی فیلم هامون رو دیدم بعد مدتها باز و باز هم دیوانه ش شدم بیست و پنج روز تا امتحانهای فاینال باید خوند افتاده م رو تخت لپ تاپ رو شکمم و گرماش که مثانه ی پرم رو تحریک تر می کنه و من آدمی که حتی حال شاشیدن هم نداره |
|
روند رشد رو تو خودم نسبت به وقتی که داشتم از ایران میومدم کاملا حس می کنم
از تو بزرگ شدم پسر خیلی باحاله |
|
امروز فهمیدیم یه نمایندگی بوک استور skoob هم تو شهر ماس. به این پسره پاشدیم رفتیم و سه چهار ساعت اون تو بودیم.
دیوانه شدم رسما. از این کتاب فروشی هایی که بوی کهنگی میدن خلوت خلوت کتابهای بهم ریخته و کهنه اکثرا چاپ لندن سکشن آرت بی نظیر بوی عود عجیبی میاد و موسیقی کلاسیک بک گراند تمام اون لحظات صاحبش یه پیرمردیه که یه گوشه نشسته داره پیپ می کشه و کتاب می خونه و باید خودتو بکشی تا باهات کمی گرم بگیره و بعد ببینی چه حرفهایی داره واست از اینا که وقتی یه کتابی رو برمیداری اول باید روش فوت کنی و پشتش سرفه از اینا که وقتی فلان کتاب رو میخوای یارو بلند می شه نردبون میزاره از اون بالا واست میاره از اینا که یه جاهایی یهو خم می شی می بینی اون زیر پره مجله های دهه شصت و هفتاده با یه وجب خاک روشون دوتا کتاب نیود آرت بی نظیر ازش خریدم با قیمتی که هیچ جا پیدا نمی شه اینم از ویکند خدای ما |
|
Archive May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 |
